لبريز موجم * ساحلي آرام مي خواهم * تنها و ساده ام * هرکس مرا پيدا کند مال خودش
جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦
 

باسلام و آرزوی سلامتی برای همه دوستان.

پس از سه سال به اصرار برخی دوستان، تصمیم گرفتم گاهی در اینجا شعری یا مطلبی بنويسم.البته قصد دارم به ياري خدا و كمك دوستان يك وب سايت خوب راه اندازي كنم.ضمن تشکراز همگي و برای شروع، یک غزل از مجموعه شعر دوم خودم (من روشنم...) تقدیم میکنم.

تو و من

آیینه شدن سهم تو شد، سنگ شدن من

بی رنگ شدن مال تو، کم رنگ شدن من

تو مثل همیشه نفست گرم ، دلت شاد

افسرده شدن، خسته و دلتنگ شدن من

چشم تو غزالی است که در دام نیفتد

دنبال تو در دشت جنون، لنگ شدن من

یک بال پرستو شدنم را به تو دادم

تو بال بزن‌‌‌ ! با تو هماهنگ شدن من



یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳
مردی هنوز نيامده می ميرد

با سلام .از اينکه مدتی دير به روز شدم پوزش می خوام .راستش يه دو هفته ای مشغول پی گيری کارهای مقدماتی چاپ مجموعه شعرم با عنوان (هر کس مرا پيدا کند مال خودش ) بودم .اين چند روز اخير هم رفته بودم خوزستان برای تشييع وتدفين وبه خاک سپاری ومراسم هفته پسر عموی عزيزم .اميدوارم برای آمرزش وآرامش آن عزيز دعا بفرمائيد. متشکرم .اين هم يک شعر از مجموعه مذکور.....

عامو زنجير باف

           بعله!

 زنجير مرا بافتی

          بعله!

پشت کوه انداختی

           ....

در های و هوی کودکی

                 نمک به زخم قافيه می ريزيم.

                                       اين زخم های آتش و باران است.

 مردی هنوز نيامده

                         می ميرد!

 شعری که در نماز معرفتم

                           تب کرد.

 زخمی به واژه های عرق کرده

                           تاول زد.

 مردی

        هنوز نيامده می ميرد!

 

 



چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳
گيسوی آب

رويـای  سبـز  آينـه هـا  آب اسـت

خورشيد بخت آينه ها خواب است

اين کوچه ها به وسعت شب تنها

اين چشمه ها به سردی مرداب است

مـا سايه های يک شب مجنونيم

لبـخنـد تو  بهانه  هـر  قـاب است

گيـسوی آب شـانه  نخواهد شـد

تا مشق گيسوان تو در تاب است

 



دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳
ما می رويم وعشق به پايان نمی رسد

بـر شـانه های من تب بـاران نشـسته ا ست                         

انـدوه  گـريــه هـای  فــراوان  نشـسته است

در من  هـزار مـرتـبه  می ميـرد  اين سئـوال

اين ردّ پای کيست که بر جان نشسته است؟

طاقــت  نــدارد  ايـن  دل  نـازک  خـیــال  مـن  

از  ابـتـدا  به  نقـطه ی  پايان   نشـسته است

مـا می رويـم و عشـق به پـايـان  نمی رســد

آغاز نقطه ای است که انسان نشـسته است



شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۳
جنون عاشقی

نه اين دل شکسـته را شبی جواب می دهی                

نـه اين کـويـر تشـنـه را  امـيــد  آب می دهی

همـيشه ی خـدا مـنم  که انتـظـار می کشـم

تـو آب را بـه ديـگـران  مـرا ســراب  می دهی

هـزار شـعــر عـاشـقی  سـروده ام بــرای تـو

تـو با هـزار خـون دل بـه من جـواب می دهی

دلـم به وسـعـت جـنون بـهانـه می کنـد تـو را

تـو در جـنـون عاشقی  مـرا عـذاب  می دهی

 



دوشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸۳
هر کس مرا پيدا کند مال خودش

لبريز موجم

           ساحلی آرام می خواهم

تنها و ساده ام

هر کس مرا پيدا کند

                    مال خودش !      



دوشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸۳
موج زنده

ساحل گواه ماست که ما زخم خورده ايم

مـا مـوج  زنـده ايم کـه صـد بـار  مـرده ايم

مـا را هـراس نيـست زطـوفـان طـعنـه هـا

آييـنـه را  بـه سنـگ حــوادث  سـپـرده ايم

هـر جـا کـه می رويـم  پـر از آه و  آتـشـيـم

خـاک بهـشت می شـود آنجـا که مرده ايم

چون کـوه پر صـلابت و چـون مـوج سربلنـد

در سرنوشـت حـادثـه ها  دسـت بـرده ايم

 



دوشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸۳
پرستو

اگـر  زبـان  پــرسـتـو  بـه  بـال  بـرخـيــزد

هــزار  شــعـر  بـلنـد از  خيــال  بـرخـيـزد

کسی نگويد از اين پس نمی شود. شايد

کـه بـا زبـان  پـرسـتـو   مـحـال  بـرخـيـزد

خـيـال  پـنـجـره هـا  را  بـه ناز  بـگشـاييـد

کـه از  ارادتـمـان  قـيـل و  قـال  بـرخـيـزد

گـذشـت عمر پـرستو و راهمان دور است

دعـا  کـنيـد  دلـم  چـون  غـزال  بـرخـيـزد

مـيـان مـانـدن و رفـتن  مـباش  در تـرديـد

بگيـر  دامـن  حافـظ  کـه  فـال  بـر خـيـزد



دوشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸۳
انسان ؟

انسان

علامت ؟ است

با قامتی هميشه خميده

در خواب پرسشی

           که حتی با شنيدن پاسخ

                                   راست نخواهد شد .

 



[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]